دیگر تمام شد گل سرخم

تمام شد

 

ای سراسر زندگی، اما به کام دیگران
دانه ی ما خورده و درگیر دام دیگران

کفتر جلد منی و خانه یادت رفته است
جستجویت می کنم بالای بام دیگران

تا کنارم می نشستی ماه نو بودی فقط
روزگارت روشن ای ماه تمام دیگران

کاش جای ساختن با درد من می سوختی
تا نباشی بعد ازین معشوق خام دیگران

قله ام! ای باد هر ابری که می خواهی بیار
تا که شاید گم شوم در ازدحام دیگران

#وحیدرحمانی

نشناختی ما را

دلم برای اینجا تنگ شده بود.  روزگاری روزگاری داشتیم. بعد مدتها اومدم دیدم کلی پیام هست از دوستان دور و نزدیک که آمده اند و من اینجا نبودم.

فعالیت مجازی و غیر مجازی بنده بسیار کم شده است اما جایی اگر قرار باشد باشم، بیشتر در اینستاگرام هستم. غزلی برای دوستانی که ازم خواسته بودند اینجا شعر بذارم.

 

تو که بازیچه ی لبخندهایت ساختی ما را
به روزی بدتر از موی خودت انداختی ما را


گرفتی بند دل را بادبادک را هوا کردی
رها کردی پس از آنکه خودت افراختی ما را


کنار رود بودی سنگ بودم پیش پای تو
نگاهم کردی و برداشتی ... انداختی ما را

و من سرمایه ی عشق تو بودم راست میگفتی
خریدار کسی دیگر شدی، پرداختی مارا

برنده بود برگت لحظه ی آخر دلت لرزید
شنیدم از رفیقانت که عمدا باختی ما را

گذشت عمرم، خیابان بود و مردی پیر را دیدی
به چشمت آشنا بودم ولی نشناختی ما را...

وحید رحمانی
اینستاگرام: vahidrahmani1989


رنج را آشفته در لبخند پنهان می کنم

تا دلش غمگین نگردد هرکسی با ما نشست...

فراخوان انتشار آثار ادبی در روزنامه زنگان




به استحضار عموم شاعران و نویسندگان استان زنجان می رساند، روزنامه زنگان در نظر دارد، در یکی از روزهای هفته صفحه فرهنگی و هنری خود را به انتشار آثار نویسندگان و شاعران استان اختصاص دهد، بنابراین از عموم هنرمندان فرهیخته دعوت به عمل می آید با ارسال آثار خود ما را در تحقق هرچه بهتر این امر یاری فرمایند. لازم به ذکر است، در این صفحه، هر هفته به معرفی و نقد آثار یک هنرمند پرداخته خواهد شد. افزون بر آن هرماه نیز یکی از هنرمندان به عنوان هنرمند برتر برگزیده شده و هدیه ای به رسم یادبود از طرف روزنامه زنگان به وی اهدا خواهد شد. هنرمندان گرامی می توانند آثار خویش را به آدرس:

hadisezangan@yahoo.com

ارسال نموده و یا به صورت کامنت در بخش نظرات وبلاگ زنگان به آدرس زیر درج نمایند.


www.zanganehonari.blogfa.com



با احترام

دبیر صفحه فرهنگی هنری روزنامه زنگاان

این روزها...

چو تخته پاره بر آب

                               رها

                                          رها

                                                                   رها

                            من...

 

غزل ۹

 

کاش بین من و تو فاصله تقصیر نداشت

که پریشانی من ربط به تقدیر نداشت

تا تو بودی همه ی شهر رقیبم بودند

کاش معشوقه ی من حسن فراگیر نداشت

خیره بودم به تو تا زلف رها می کردی

این غزل خوان چه کند چشم و دلی سیر نداشت

خیره بودم به همانی که نمی دید مرا

مثل یک روح که در آینه تصویر نداشت

درد دل های خودم را به خودم می گفتم

راست می گفت که خود کرده و تدبیر نداشت

مرگ مانند قطاری همه جا می چرخید

کاش در مورد من اینهمه تاخیر نداشت

در انتظار...

۱.سلام

۲. این روز ها تنها خبری که می تونست خوشحالم کنه،آوردن رتبه دو رقمی در کنکور کارشناسی ارشد بود که چند اشتباه کوچیک سر جلسه همه چیزو تغییر داد

جواب اومد

رتبه 200

با وجود این منت خدای را عز و جل ...

غزلی هم که در این پست می زارم در همون حال و هوا  و نزدیکای کنکور نوشته شده

 غزل ۸

 

 دلم گرفته و از خاطرات سر ریزم

به فکر مرگم و با زندگی گلاویزم

اگرچه از تو و فصل بهار می گویم

تمام زندگی ام را دچار پاییزم

که گفته است نباید که مرد گریه کند؟

غزل غزل به هوای تو اشک می ریزم

شدم کسی که در آوار زلزله مانده

هنوز زنده ام اما چگونه برخیزم؟

نشسته ام که مرا مرگ زیر و رو بکند

شبیه کشور  در انتظار چنگیزم...

غزل ۷

(بی وفایی سخت و از سمت رفیقان سخت تر)

روزگار اینگونه می گردد چه آسان سخت تر

سیب غلتان را میان رود دید و بر نداشت

دلربایی از نگاه دختر  خان  سخت تر

چشم هایت شعر و مردم شعر دزدی می کنند

حفظ چشمان تو از آیات قرآن سخت تر

باورش سخت است پیشم باشی و تنها شوم

باور این حرف ها حالا نه چندان سخت تر

بی وفایی ، خنده های تلخ مردم ، بخت بد

این بلا ها می کند دیوانه را جان سخت تر

کار با دشمن ندارم از خودی ها می خورم

می برد دست مرا چاقوی زنجان سخت تر

این روزها ...

میکنم الفبا را روی لوحه ی سنگی

واو مثل ویرانی دال مثل دلتنگی

 

حال من خوب است اما تو باور نکن...

غزل ۶

 

برو فرشته ی مو تا کمر نمیخواهم

ببند  روسریت  را  دگر نمیخواهم

هجوم خاطره ها مرگ می دهد من را

تمام خاطره ها  را  ببر  نمیخواهم

برای هیچ کسی عاشقی نخواهم کرد

دگر برای خودم دردسر نمیخواهم

همیشه بادخبر های خوش نخواهد داد

از او که شاعر اویم خبر نمیخواهم

گلایه میکنم و بغض میکند چشمم

چقدر گریه کنم بعد هر نمی خواهم...؟

 

غزل 5

رودم و سوی صدف های توجریان دارم

در مسیر گذرم سایه ی طوفان دارم

خبر آمدنم را نه ،نفهمید کسی

مثل یک حادثه در شهر تو امکان دارم

اینکه آشفته ام و پشت سرت می آیم

ارتباطیست که با موی پریشان دارم

(دل پر پیش تو آورده ام و می دانی)

چه قدر خاطره در نم نم باران دارم

مثل یک معجزه در قلب سرایت کردی

من عاشق به خداوند تو ایمان دارم